امیرعلی گلم

امیرعلی گلم

خاطرات بزرگ شدن امیرعلی شیطون ما

 

 

 

یک و نیم ماهگی

 

 

در چهاردهمین روز بهار 90 گلی در باغ خانه ی کوچک ما رویید که گرمای وجودش شادی بخش زندگیمان شد خدا را شاکریم برای بخشیدن این عشق جاویدان.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 3 خرداد 1393ساعت 14:10 توسط مامان امیرعلی گلی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 7 شهريور 1395ساعت 19:19 توسط مامان امیرعلی گلی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در سه شنبه 17 فروردين 1395ساعت 14:20 توسط مامان امیرعلی گلی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خاطرات سه ماهه اول تولد حلمایی


نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1394ساعت 20:54 توسط مامان امیرعلی گلی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای دخترم روزی که نغمه مادری سر دهد


نوشته شده در يکشنبه 24 آبان 1394ساعت 20:10 توسط مامان امیرعلی گلی |

حلما بانو بدنیا اومد. 

توو 37هفتگی دخترکم 9ساعت راهو توو جاده طی کردم تا برسم خونه بابا پیشه آبجی جونا دیگه بعد از اون انتظار واسه اومدن دخملی شروع شد محرم فرا رسید هر روز قبل مغرب با داداشی راهیه مسجد محلمون میشدم هم پیاده روی بود هم واسه نماز جماعت کلی بهم روحیه میداد با شروع محرمم که بعد نماز مراسم عزاداری و زیارت عاشورا بپا بود و بعد مراسم برمیگشتیم خونه دلم میخواست دخملک صب کنه عاشورا تاسوعا هم تموم شه بعد قدم بذاره روو تخم چشممون

دخملکم اینقد حرف گوش کن بود که تا شب 14 محرم صبر کرد قربونش برم

دو روز قبل ار زایمان یه دردای خفیف داشتم  ولی درد زایمانی نبود تا بالاخره دخملی  من 6آبان 94 ساعت 9/30 شب پاهای کوچیکشو روو این کره ی خاکی گذاشت. درست یک شب قبل ار تاریخی که تعیین شده بود

وقتی دردام شروع شده بود و  بسمت زایشگاه حرکت میکردبم چشمم به ماه کامل افتاد و یادم اومد که شب 14 محرمه و توو دلم صلوات فرستادمو این شد که اسم دخمل ناز من حلما گذاشته شد به معنی دختر صبور و شکیبا و منسوب به حضرت زینب.س. 

ان شاالله همه نی نی ها در پناهه حق سالمو سلامت باشن 

 دوستان گلم من با گوشی این پستو گذاشتم  ازتون عذر میخوام بدلیل اینکه نمیتونم با گوشی نظرات قبلی تون رو تآیید کنم  بزودی میام و همشونو تآیید میکنم

 

نوشته شده در يکشنبه 17 آبان 1394ساعت 13:14 توسط مامان امیرعلی گلی |

بی  خوابی زده به سرم بابا واسه مراسم چهل روز زن عمو رفت و من و امیرعلی و آجی نی نی خونه ایم

امسال یه اتفاق جالب واسم شکل گرفت که خوشحالم کرد شب روز تولدم مصادف شد با میلاد امام مهربانی ها امام رضا ( ع ) 

این اتفاق شیرینو به فال نیک میگیرم چون از خدا خواستیم امسال مارو همسایه امام رضای غریب کنه و اگه انتقالمون درست بشه میشه بهترین کادو تولدمون. تا حالا 80درصدش درست شده دیگه امید به خدا...

حقیقتش یه مقدار دوچار سردرگمیم نمیدونم آبجی نی نی قرار کجا به دنیا بیاد . فقط از خدا میخوام هرچی خیر و مصلحته همون بشه

 

دلم لک زده واسه حرمش خوش بحال  همه اونایی که سعادت همسایگیه حضرتو دارن. 

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهريور 1394ساعت 7:55 توسط مامان امیرعلی گلی |

این روزا واسمون سخت میگذره... بدون زن عمو ،مخصوصآ که تو شهر غریب تنها همراه و همدممون بود.

هرجا که میریم بلکه روحیه مون عوض شه یادمون میوفته که دفه قبل با عمو و زن عمو اونجا بودیم

و با حالی خرابتر برمیگردیم خونه

باید بپذیریم که تقدیر این بود که فرشته ی زمینی آسمونی بشه ...

///////////

اما بگم از پسرکم

این چند وقته بگردم، زیاد دل و دماغ اینکه وقتمو باهاش سپری کنم نداشتم طفلکی پسرم دلش میگیره توو خونه عصرا دوستاش میان دنبالش میره حیاط بازی و حسابی خودشو درب و داغون و کثیف میکنه و برمیگرده هر روز باید دوش بگیره چون هوام گرمه ولی چه میشه کرد حوصله اش سر میره تنها توو خونه...

منم کم کم دارم تبدیل میشم به یه مامان قلقلی نشستن و پا شدن مشکل شده خوابیدنم که چی بگم ...

اما بگم از دخملکم (تازه سه هفته ست فهمیدم فسقلی دخملیه)

الان هفته 27 رو تموم کردم و توو 7 ماهم، طفلی دخملم مظلومه لگد نمیزنه مثه داداشش فقط آروم آروم تکون میخوره

توو این مدت اونم همپایه من ناراحت بوده فقط دعا میکنم خدا کمک کنه تآثیری روش نذاشته باشه

دختلکم دیرتر از داداشیش تکون خورد... 18 خرداد بود که یه تکون محکم خورد ،تا قبلش حرکاتشو حس نمیکردم

کم کم در تدارک وسایلشم چون اون آخرا دیگه انرژی کم میارم که وسایلشو کامل کنم.

ان شاالله همه چیز به خیری و خوشی سپری بشه غیر دخملی من دو تا دخملی دیگه هم هستن که توو راهن یکی دختر عمو امیرعلی که تا یه هفته دیگه ان شاالله بدنیا میاد اون یکی هم دختر عمه امیرعلی که درست هم سن دخملک خودمه

خدا ان شاالله یارو یاور همه باشه و نی نی ها به سلامت و دل خوش به دنیا بیان

 

یک سری عکس از این مدت که نبودیم....

آخی ... توو این شب زن عمو هنوز بین ما بود و همه دعوت ما کافه کشتی اومده بودن

آخر شب امیرعلی با باب اسفنجی عکس انداخت.

niniweblog.com

امیرعلی و پسر همسایه پایینی مون

 

امیرعلی بروسلی

 

نیمه های خرداد ماه جلسه ی اداری داشتم مجبور شدم آقارو با خودم ببرم، وروجکو ببینید کجا رفته

niniweblog.com

این عکسا مربوط میشه به روزایه اولی که پسرک تلاششو برای پوشیدن لباساش شروع کرده بود

niniweblog.com

پسلکو آبجی نی نی وقتی توو 4 ماه بود

niniweblog.com

امیرعلی و بچه محلا

niniweblog.com

همین چند شب پیشا

 

نوشته شده در جمعه 16 مرداد 1394ساعت 16:39 توسط مامان امیرعلی گلی |

ماهه رمضون امسال با همه ی سالا یه فرق بزرگ داشت همه مون یک صدا یک چیزی از خدا میخواستیم و اون شفایه زن عموی مهربون امیرعلی بود شبایه قدر یادمون رفت واسه آرزوهای خودمون دعا کنیم و فقط از خدا خواستیم عمر دوباره به یکی از معصومترین و مهربون ترین آدماش بده ولی گاهی تقدیر چیز دیگه ست و خدا میخواست این ماه رمضون آخرین ماه رمضون عمر کوتاه زن عمو باشه درست روز تولدش مثه یه فرشته پر کشید و ما هنوز ناباورانه نبودنش را نظاره گریم

اینجا مینویسم تا همیشه یادت بمونه عزیزم که یه زن عمویه فرشته صفت داشتی که دوستت داشت و با محبت باهات رفتار میکرد حتی به وبلاگت سر میزد تقدیر بهش مجال نداد نازنین زهراشو حتی یه دفه سیر بغل کنه نازنین زهرا کوچولو اومد تا یادگار همیشگی مادرش باشه 

 

 

خدا روحشو با فاطمه زهرا (س )محشور کنه ان شا الله

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد 1394ساعت 18:35 توسط مامان امیرعلی گلی |

پسرکم این روزایه گرم تابستونو توو خونه با مامانش میگذرونه. اولایه تعطیلات یکم سخت بود حوصلش توو خونه تنهایی سر میرفت چون به شلوغی مهد عادت کرده بود

هنوزم گاهو بیگاه دوست داره یه سر بره حیاط با بچه های همسایه پایینی بازی کنه ولی خوب هوا گرمه جز عصر نمیشه بیرون رفت.

جدیدآ با حرفاش بدجور میخندونتمون.

دیشب توو ماشین  هر کیو میدید میگفت دزد.. باباش گفت اینجور نگو همه دزد نیستن از دستت ناراحت میشن. امیرعلی گفت؛ مهسا همش اینجوری میگه ..بابا گفت: بقیه هرچی میگن که تو نباید تکرار کنی

پسرک شیطون گفت؛ خوب مهسا میگه منم مجبورم یاد بگیرم

//////////

دیشب لب دریا  آلاچیق کناری یه خانواده نشسته بودن که یه آقا پسری دو سه سال بزرگتر از امیرعلی داشتن...

پسرک رفت و با این آقاپسر دوست شد  و کم کم دیدیم با سایر افراد خانواده گرم گرفته یه دفه دوید  آمد گفت مامان این دمپایی خرسیمو که از بازار چینی خریدیم چند بود گفتم 8000 تومن

دوید رفت قیمتو گفت دوباره اومد مامان خانومه گفت چه گرون خریدی....تعجب

یه کتابچه بازی واسش خریدم بعضی اوقات با هم بازی میکنیم

یه بازیش یه خانومه بود که از یه راهه مارپیچ باید خونشو پیدا میکرد. اینو با همدیگه راهشو پیدا کردیمو کشیدیم.  چند دیقه بعد اومدو کتابو نشونم داد گفت مامان خانومرو کشیدم بردم جایه دایناسور گفتم مامان اینجوری که دایناسور میخوردش.

فردا اومد گفت مامان این خانمی خودتی منم گفتم آره گفت یه پاک کن بهم میدی گفتم چرا؟!

گفت میخام این خطارو پاک کنم نجاتت بدم که دایناسور نخورتتمحبت

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1394ساعت 17:27 توسط مامان امیرعلی گلی |

روزی که اون دو تا خط ارغوانی رو روی بی‌بی‌چک دیدم به تپش قلب افتادم و بهت زده شدم...

یه کم که گذشت... فهمیدم فرزند دوم به همون زیبایی فرزند اول دوست داشتنی و خواستنیه.

راستش، همیشه در این مورد شک داشتم و نگران بودم که برای کوچولوی دومم اون ذوق و هیجان قبلی رو نداشته باشم .

اما اشتباه می‌کردم. حالا من مثل مادرهای باتجربه دیگر می‌دانم که دردهای مبهم و تنگی نفس و خستگی اعجاب‌انگیز و خواب‌آلودگی مضحک طبیعی است، و مثل مادرهای جوان و تازه‌کار، هنوز از دیدن گوجه سبزم تو صفحه مانیتور سونوگرافی ذوق می‌کنم و گوشه چشمم خیس میشه...

چه قدر خاکی و خودمونی اومدی پیشم مامانی ...

چقدر بی ناز و منت قدم رو چشمم گذاشتی ...

الان چند وقتیه که تکونهای کوچولوتو حس می کنم.

دیگه با همه وجودم منتظر در آغوش کشیدنتم...

 

.........

اما بگم از پسرکم که خیلی از نی نی دار شدنمون خوشحاله

 هر روز میادو حال آبجی یا داداششو میپرسه و میگه چرا به دنیا نمیاد پس؟!!!

هرجا هم میریم همه رو خبردار میکنه ..توو فامیل کوچه خیابون محله همه دیگه خبردارن که ما نی نی داریم...

 

با تشکر از دوست خوبم سارا که حال این روزایه منو زیبا به ترسیم کشید.

 

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1394ساعت 16:51 توسط مامان امیرعلی گلی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد