امیرعلی گلم

خاطرات بزرگ شدن امیرعلی شیطون ما

سال 94

نزدیک یه ماه از سال جدید میگذره و آرزو میکنم همه تعطیلات خوبی رو سپری کرده باشن. ما هم طبق معمول، سال جدید رو شمال در کنار بزرگترها و عزیزانمون آغاز کردیم ، خیلی خوش گذشت و ان شا لله همیشه به همین شکل همه با هم باشیم و سایه بزرگترها بالای سرمون بمونه اما با همه ی خوشی ها چند روزی از سفرمون درگیر مریضی ناگهانی آقا پسرمون شدیم طفلکم دو تا مریضی همزمان گرفت آنفولانزا و مسمومیت حسابی ضعیفش کرد و دو سه روزی راهی بیمارستان بودیم خداروشکر یک هفته بعد خوب شد هوای شمال انگاری امسال خیلی سرد شده بود و اکثر روزا بارونی بود و نمیشد بریم بیرون با این حال همون چند بارم که رفتیم حسابی خوش گذشت امیرعلی هم جز همون چند روز مریضی نهایت استفاده رو برای ب...
29 فروردين 1394

ماجراهای امیرعلی

همکار مامان توو ماشین کنار پسری نشسته و با هم حرف میزنن خانم از امیرعلی میپرسه میای خونه ما با دخترام بازی کنی؟!! امیرعلی در حال تفکر: دخترات چه شکلی اند؟ امیرعلی همکارم بابا من   ...
9 اسفند 1393

حمایت پسر از مادر

پسرک م این روزا مامان یه جوریه، حالو هوایه جالبی نیست... قربون تو گل پسرم که مامان با دیدنه شیرین کاریات حالو هواش عوض میشه ...چند شب پیش توو منطقه، بعد از یه خرید اساسی کاری پیش اوومدو یه دیقه من وسایلو از دست بابا گرفتم سریع اوومدی از دستم گرفتی دادی به بابا نمیدونم واقعآ اوون لحظه چرا این کارو کردی ولی برداشت منو بابا این بود که دوست نداشتی وسایل دست من باشه و خسته شم... نمیدونی چه حس خوبی اوون لحظه بهم دست داد عزیزکم برای اولین بار به صورت محسوس حمایتتو احساس کردم ... حمایت یک پسر از مادر چی میتونه بهتر از این باشه؟ خیلی حس خوبی بود گلکم دوستت دارم   یه روز جمعه که بابا رفته بود کلی میوه خریده بود اومدی یکی یکی میو...
10 بهمن 1393

کادو شب یلدا

از یه ماه بیشتره که امیرعلی گلی به مهد کودک  نرفته چون تو این مدت یا مهمون داشتیم یا مهمون بودیم.  دیروز بعد این مدت فرستادمش مهد خیلی دلش تنگ شده بود... اینم کادو شب یلدا که مهد به پسرکم داد البته با تآخیر       ...
14 دی 1393

حرص خوردن

مامان در حاله آدامس جویدنه که پسری میگه؟ مامان چی میخوری؟!! مامان با حالت شوخی: حرص میخورم پسر ک با جدیت" منم حرص میخوام   مدتیه که پسری خوشحاله چون کسایی که دوس داره دورشن و بعد از یه مدت بیماری ،حسابی بهش خوش میگذره .... یک سفر کوتاه و یک ساحل خاطره انگیز....     ...
12 آذر 1393

چهارمین یا حسین( ع) امیرعلی

محرم امسال یه فرقی داشت، امیر علی گلی دیگه وارد محفل عزاداری آقایون شد و دل مامانیش یه کوچولو  واسه این سه سالی که با پسرکش میومد مجلس عزاداری امام حسین( ع ) تنگ میشد   یاد یه خاطره زیبا افتادم: محرم سال قبل به دنیا اوومدن پسرکم ...یه شب باباش از هیآت اوومد و یه دست لباس حضرت علی اصغر همراش بود گفتم این لباسا مال کیه ؟!! گفت: دم در هیآت یه آقایی بهم گفت لباس علی اصغر نمیخوای؟ گفتم:من بچه ندارم، آقا گفت: ببر انشالله سال آینده تن بچت کن. قربون امام حسین و علی اصغرش برم که دقیقا محرم سال بعد با همون لباس بردمت مجلس آقا.... ایشالله همیشه زیر پرچم امام حسین( ع) سالم و سلامت باشی عزیزک مامان پسرک 7 ما...
15 آبان 1393

اولین روزای مهد کودک

سلام دوستان خیلی وقته نیستم دلم واسه همتون تنگ شده ،دیگه کمتر وقت میکنم به این خونه مجازی سر بزنم . اما اتفاقاتی که این چند وقته بر ما گذشت: امیرعلی گلی در 3 سال و نیمگی وارد مهد شد ،البته سال گذشته یکی دو روزی مهد رفت ولی به دلایلی که در یه پست مفصلا در موردش بحث شد تصمیم گرفتیم از مهد برش داریم. ولی امسال پسرکم دیگه به حدی رسیده بود که توو خونه حوصله اش سر میرفت و مارو مصمم کرد که پروژه مهدو اجرا کنیم. و بعد از کلی این پا و اوون پا کردنو پرسو جو بالاخره مهد معقولی یافتیم و پسرکو اونجا سپردیم.... اما بگم از روز اول ... تصمیم گرفتم برای اینکه با محیط آشنا بشه و دلش آروم بگیره چند دیقه ای پیشش بمونم ب...
3 آبان 1393

خوشا شیراز

سلام به دوستای خوبم یه چند وقتیه کسل شدم انگار بعد برگشتن از مسافرت و اوون همه گشت و گذار الان که برگشتیم خونه، دیگه دل و دماغ ندارم بالاخره با هزار تا زور و زنگ تصمیم گرفتم خاطرات این چند وقته رو تا فراموش نکردم به ثبت برسونم، آلزایمره دیگه !!نمیشه رویه مخیلم زیاد مانور بدم از 20 مرداد بود که محیایه سفر شدیم عروسیه عمه و عمویه امیرعلی گلی اوونم توو یه روز  جایه همه خالی دو تا عروس و داماد داشتیم و چون عروس و دامادا با هم خواهرو برادر بودن هیچ ممنوعیت شرعی هم نبود و خیلی راحت بودن و واقعآ عروسیه بامزه ای بود حسابی خوش گذشت ان شالله که خوشبخت بشن بعد عروسی راهیه یه سفر خاطره انگیز شدیم یزد و شیرازو شهرهایه بین راهو ...
18 شهريور 1393

سفر به ساحل طلایی ایران

چند روز تعطیلات عید فطر به یاد سه سال پیش همین موقع که امیرعلی 5 ماهه بود هوس رفتن قشم  به سرمون زد شب عید بندر بودیم هوا گرم و مرطوب بود حتی واسه ما که به هوای گرم عادت داریم هم سخت بود صبح فردا راه افتادیم سمت قشم، خداروشکر هواش بهتر بود و رفته رفته خوب شد... برعکس تصورمون مسافر زیاد اوومده بودن مخصوصآ درگهان محل اقامتمون قشم بود و در کل این چند روز راحت بودیم و خوش گذشت... روزا درگهان و شبا قشم رو حسابی در نوردیدیم و در نهایت خسته و پادرد برمیگشتیم... یه روز هم حسابی سواحل و جاهای تفریحیه جزیره رو اکتشاف کردیم ولی چون هوا گرم بود زیاد جای مانور نداشتیم  اما بگم از پسرک شیطونم.... تو این چ...
12 مرداد 1393