امیرعلی گلم

خاطرات بزرگ شدن امیرعلی شیطون ما

هنر مامان و پسرش

امروز وقت آزاد داشتم تصمیم گرفتم برا پسرم سالاد الویه که دوست داره درست کنم قبل از اینکه کارم تموم شه قربونش برم خودشو سیر کرد در انتهایه کار تصمیم گرفتم روشو تزئین کنم تا بابایی امیرعلی هم خوشش بیاد آخه زیاد اهله الویه نیست برعکسه منو امیرعلی گلی که عاشقشیم اینم حاصله کارم   البته کارم در مقابل هنرایه دوستان هیچه گل رز سفید با شلغم و رز سرخ با گوجه فرنگی درست شده، گلایه نارنجی هم که واضحه از هویج و خیارشوره برگاشم شاهی و گیشنیزه این از هنر مامان، حالا بریم سراغه هنر پسر چند روزه پیش با یه صحنه ی عجیب مواجه شدم آقایه امیرعلی رفته بود سراغه لوازمه آرایش و حسابی هم...
17 آذر 1392

تشکر

امروز امدم منحصرآ از یه دوست خیلی عزیز تشکر کنم یه دوست فوق العاده تو نی نی وبلاگ که هر وقت هرجا به مشکلی بر میخوریم میتونیم روش حساب کنیم همه تون وبلاگ توت فرنگی رو میشناسید مامان علیرضا جون یکی از دوستایه گل منه که خیلی دوسش دارم و همیشه از مطالبه وب آموزندش استفاده میکنم جدیدآ هم زحمت کشیدنو کلیپی از عکس کوچولوهایه نی نی وبلاگ به مناسبت محرم آماده کردن و گذاشتن تو وبشون، عکس امیرعلی گلی هم هست منکه وقتی تماشا کردم خیلی تحت تآثیر قرار گرفتم خواستم همینجا  از دوست مهربونم بابت همه چی تشکر کنم مامان علیرضا جون خیلی عزیزی ممنونم   اگه خواستید از وب توت فرنگی دیدن کنید اولین لینکمه ...
6 آذر 1392

خاطرات جدید

از وقتی محرم اومده حالو هوای دل منم عوض شده، دیکه کمتر وقت میکنم بیام نت چون روزا که مشغول کارم و شبام مجلس آقا امام حسین(ع) چند روزیه که به پسرکم در مورد امام حسین و حضرت علی اصغر میگم و اونم با هیجان گوش میده و بعدآ برا بابا تکرار میکنه و من کلی ذوق میکنم پسرم دلم میخواد حسینی باشی و حسینی زندگی کنی دوست ندارم از این مسیر خارج بشی دو شب اول که رفتیم مجلس ، فداش بشم هم جو براش جدید بود هم صدایه بلندگو باعث شدکه کمتر از جاش بلند شه و اذیت نکرد ولی از شب سوم به بعد یخش باز شد دیگه نمیتونستم نگهش دارم یه آقا پسری روبه رو نشسته بود با ماشینش لج امیرعلی رو در میاورد همش بهش نشون میداد ولی نمیداد تا با...
20 آبان 1392

باز باران

باز باران با ترانه .... میخورد بر بام خانه. یادم آمد کربلا را دشت پرشور و بلا را.... گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را با صدای گریه های کودکانه وندرین صحرای سوزان میدود طفلی سه ساله پر ز ناله، دلشکسته،پای خسته باز باران.... قطره قطره میچکد از چوب محمل خاکهای چادر زینب به آرامی شود گل.... باز باران...   ...
14 آبان 1392

یه شب بد

دیشب شب پرماجرا و بدی بود امیرعلی گلم باز دوباره شیطنت کاردستش داد و وقتی بیرون بودیم از رو یه ارتفاعه یک متری افتاد، فدات بشم مامان آخه چرا اولش یه کم گریه کردو ساکت شد ولی بعد از نیم ساعت گیج شد و خوابید و از اونجایی که شنیده بودم اگه سر ضربه بخوره خواب نشونه خوبی نیست دلشوره گرفتمو بردیمش بیمارستان، از ناراحتی داشتم دق میکردم .عکس انداختن اونم به چه مصیبتی از خواب پریدو جیغ میزد، فقط خدا میدونه که چه شبی بود خداروشکر که بخیر گذشت .خدایا پسرمو به خودنت میسپارم خودت نگهدارش باش. ...
11 آبان 1392

ماجراهای امیرعلی

 بعد از یه تآخیر برگشتیم با یه عالمه عکس از ماجراهایه امیرعلی یه چند روز رفتیم شهرستان استقبال حاجیمون ، الان هم که چند روزه مهمون داریم خلاصه گرفتار بودیم شدید بریم ببینیم عکسایه امیرعلی گلی مارو وقتی امیرعلی خرید میرود   ممکنه از یه مارک خاص خوشش بیادو بخواد تبلیغش کنه   ممکن هم هست هوس کنه خودش فروشنده بشه امیرعلی وقتی غذا میخوره وقتی امیرعلی میره پارک همه بچه ها رویه سرسره اند نمیدونم پسر من اون زیر چیکار میکنه   برای دیدن باقیه ماجراها بفرمایید ادامه مطلب       وقتی ام...
9 آبان 1392

یه پسر سر به هوا

دوستان امیرعلی گلی جدیدآ خیلی نترس شده وقتی جایی میریم چهار چشمی باید حواسم بهش باشه که گم نشه بعد از ماجرایه گم شدن محمد طاهایه عزیز چشمم بدجور از گم شدنه بچه ها ترسیده اگه یه لحظه از جلویه چشم دور شه قلبم می ایسته اواخر مرداد ماه بود که با مامان بزرگ و بابا حاجی امیرعلی رفتیم خرید، با امیرعلی رفتم تو یه کفش فروشی تا یه کفش براش بخرم تا اومدم  یه کفشو نیگاه کردم و گذاشتم سر جاش، دیدم امیرعلی نیست رفتم بیرون دوطرف سالن نبود غرفه بغلی بابا بزرگ و مامان بزرگش بودن رفتم از در نیگاه کردم ندیدمش دویدم تا تهه سالن قسمت خروجی ترسیدم بره تو خیابون یا کسی برده باشتش یعنی چشمتون روزه بد نبینه سکته رو زدم...
25 مهر 1392